محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

12

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و اما نيران آن است كه آن شب كه مردمان از عرفات باز گردند به تاريكى شب آن روشنايى بدهند تا از ره مزدلفه گم نشوند . و امّا لوا آن است كه هر گه كه قصىّ از مكّه سپاهى فرستادى به حرب كسى ، آن سپاه را مهترى به پاى كردى و يكى لوا بستى او را به دست خويش يكى پرنيان بستر او را و بر سر نيزه ببستى و آن را پيش آن مهتر درهمى بردندى . [ 162 a ] و آن علامت مهترى بودى و آن لوا قصىّ به دست خويش ببستى . و آن رسم از قصىّ بماند اندر فرزندان او . و پيغمبر عليه السّلام اين رسم لوا بستن بر پاى داشتى ، و هر گاه كه اميرى به جايى فرستادى به شهرى ، به دست خويش لوا ببستى . و امّا ندوه مشورت بود ، و اين رسم هم قصىّ آورده است . كارى كه بخواستى كردن ، مردمان قريش را و مهتران را بخواندى و با ايشان مشورت كردى و هر كارى كه به تدبير مردم شهر بودى و هر تدبير كه كردندى از مهتران كس را زهره نبودى كه جز به خانهء قصىّ آن مشورت كردى ، و آنجا گرد آمدندى . و مشورت ندوه خوانند . و قصىّ هم پهلوى مزگت مكّه سرايى بخريد و آن را دار النّدوه نام كرد . و آن سراى به دست قريش بود و آن رسم مانده بود تا بدان وقت كه پيغامبر عليه السلام فتح مكّه بكرد آن روز كه فتح كرد و در مكّه شد و رسمهاى جاهلى بيفگند از مكّه ، اين دار النّدوه را نيز بر گرفت . پس قصىّ را اين شش چيز بود از رسوم مهترى : حجابه و سقايه و رفاده و لوا و نيران و ندوه . و قصىّ را چهار پسر آمد : يكى عبد قصىّ ، و ديگر عبد الدّار ، و يكى عبد العزّى ، و يكى عبد مناف . و اين عبد مناف خردتر بود و پدر پيغامبر ما بود . و قصىّ او را از همه پسران دوستتر داشتى ، و او را به لقب قمرا خواندندى از نيكويى روى كه او را بود ، و او را نام مغيره بود و ليكن مادرش او را پيش مناف برد ، و آن بتى بود اندر كعبه نام او مناف ، و او را پيش آن برد و به پاى كرد و گفت : هذا عبد مناف . و اين نام بر وى بماند و غلبه شد بر نامهاى ديگر . و چون قصىّ بمرد ، آن مهترى حجابه و سقايه و نيران و لوا و رفاده و ندوه عبد مناف را وصيّت